صفبستهاند پيشتو ديوارها مدام
قد ميكشند پشتسرتدارها مدام
جرمتو زندگيستنفسميكشيزلال
سر ميكشند دور و برتمارها مدام
تو ميوهدادياز همهسو سنگميخوري
ايناستسرنوشتثمردارها مدام
تو راستقامتيو تناور از اينسبب
تحريكميشوند تبردارها مدام
آزاد ميشويدگر از بندها، اگر
راضيشويبهرسمدغلكارها مدام
آلودهميشويتو از اينفتنههايگنگ
عادتكنياگر بهلجنزارها مدام
امّا تو عاشقي، تو و عادتبهمنجلاب؟!
امّا تو شاعري، تو و اينعارها مدام؟!
نهنه؛ تو سبز و روشنو پربرگو بر بمان
در حسرتنگاهِ تبردارها مدام