بهلبخند آيينهايتشنهام
بهآغوشبيكينهايتشنهام
و عادتندارمتكلّفكنم
چرا با دلخود تعارفكنم
اگر واژهها اينچنينسادهاند
برايظهور منآمادهاند
همينواژهها جانشعر منند
كههموارهمهمانشعر منند
بهلبخند آيينهايتشنهام
بهآغوشبيكينهايتشنهام
سلاميصميمانهآيا كجاست؟
سرآغاز الفتخدايا كجاست؟
كجا دشمنيرا بههمميزنند
كجا زندگيرا رقمميزنند؟
خدايا سرايمحبتكجاست؟
منآوارهامشهر الفتكجاست؟
كجاييد ايلالهها، لالهها
كجاييد ايچاردهسالهها
كهدر باغآيينهراهمدهيد
و در سايهيخود پناهمدهيد
هر آنكسشما را فراموشكرد
خدا را، خدا را، فراموشكرد
شقايق، فراموشهرگز مباد
گلِ شعلهخاموشهرگز مباد
كسانيكهاز عشقدمميزنند
چرا بينما را بههمميزنند؟
خدايا نسيمنوازشكجاست؟
كويرم، سرآغاز بارشكجاست؟
مبادا كهاز عشقمنعمكنند
از احساسبارانيامكمكنند
منو عشقهمزاد يكديگريم
شبو روز در ياد يكديگريم
بهلبخند آيينهايتشنهام
بهآغوشبيكينهايتشنهام
بيا تا بهلبخند عادتكنيم
بهاينراز پيوند عادتكنيم
بيا سبز باشيم، مثلاميد
بيا صبحباشيم، صبحسپيد
بيا پاك باشيم، مثلنسيم
بيا ابر باشيم، ابر كريم
بيا سادهمثلچكاوكشويم
بيا باز گرديم، كودكشويم
چرا دور مانيماز اصلخويش
بيا باز گرديمتا وصلخويش