اينانكهپشتزخمتو منزلگرفتهاند
چشمانباز پنجرهرا گِلگرفتهاند
مهمانيصميمييكجمعسادهنيست
اينانبرايقتلآينهمحفلگرفتهاند
ايچشمهايسادهفريب! اينعجوزهها
كِياز شما بهفتنهگريدلگرفتهاند
پنهانشدهاستخنجرشانزير آستين
با آنكهخندهايز مقابلگرفتهاند
تا جانمازِ آبكشيدهاثر كند
آباز وضويدستنوافلگرفتهاند
در جنگِ زرگري، نفساعتماد را
با زور چند سكّهيباطلگرفتهاند
در ازدحامدود و كلك، چشمباز را
از دستاينجماعتغافلگرفتهاند
از دستاينجماعتغافلكهبا غرور
زر دادهاند و زهر هلاهلگرفتهاند
چشميدريدهتلخ: كهاينغنچهها چرا
اينگونهرنگو بويارازلگرفتهاند؟!
گوشيشكفتهمات: كهاينفتنهها چرا
مثلدروغرونقكاملگرفتهاند؟!
باروتو دود و آهنو خونسرفهميكنند
امسالباز عاطفهها سلگرفتهاند