آنروز همگذشت، هر گونهايكهبود
بينور، بيصفا، بينغمه، بيسرود
از صبحتا بهشب، چندينكلاسِ درس
همچونهميشهسرد، بياوجو بيفرود
«استاد محترم» كمكمقدمقدم
آمد بهخانهاش، دلخستهو خمود
كبريتشعلهزد، سيگار را گرفت
افتاد رويمبل، گمشد مياندود
«امروز جمعهبود، رفتيكجا، پدر؟»
ميگفتدخترش، با حسرتيكبود
«امروز جمعهبود، رفتيكجا، پدر؟»
ميگفتدخترش، با حسرتيكبود
انگار دخترك، در ازدحامدود
تنها برايخود، ميگفتو ميشنود
از جيعدخترك، چُرتِ پدر شكست
آنقفلبستهرا، فرياد او گشود
با صد غرور كور، گفتش: «پيامنور»
در چشماو ولي، نورينماندهبود
در ذهنخستهاش، از حرفتازهاي
نورينميدميد، راهينمينمود
«قسطكداموام؟ وامكدامبانك؟...
فردا چهماندهاست، از منبهيادبود؟!
يادشبهخير باد، آنروزهايسبز!
ايكودكيسلام! ايكودكيدرود»
پلزد بهكودكي، امّا ميانِ راه
خوابدوبارهاي، استاد را ربود
در خوابخستهديد، توليد علمياش
از جنسدرد و داغ، چندينمقالهبود!
فردا كهشنبهبود، آغاز هفتهبود
از نو كلاسو درس، از بانگصبحِ زود
كو نور زندگي؟ شور تپندگي؟
كو حرفتازهاي؟ كو كشفو كو شهود؟
فردا دوبارهدرس، فردا دوبارهكار
فردا دوبارهآه! فردا وليچهسود؟!