|
شبكهميشود
باز ميشود سهپنجرهبهرويمن
از درونهر دريچهيكستارهيقشنگ
بالميزند بهسويمن
منپر از پرندهميشوم
پر از بهار
و پر از شكوفههايانتظار
ميلميكنم
تا دوبارهزندگيكنم.
صبحميشود
و منهنوز
از صدايخندهيستارهها پرم
پلكميزنم
بداناميد
تا دوبارهشبشود و
دوبارهوا شود دريچههايزندگي.
|