Hasan Li.ir

صفحه اصلی  ::  تماس با من  ::  English

  

يادش‌آباد 

 


يادش‌آباد با پدر روزي‌
مثل‌هر روز هم‌سفر بودم‌
عمق‌درياي‌غصه‌هايش‌را
مثل‌يك‌قطره‌بي‌خبر بودم‌
پدرم‌زير بار ناداري‌
قامتش‌رفته‌رفته‌خم‌مي‌شد
كاش‌يك‌راه‌چاره‌مي‌ديدم‌
عمر او را كه‌داشت‌كم‌مي‌شد

به‌گل‌و دانه‌و زمين‌اما
او صميمانه‌عشق‌مي‌ورزيد
دل‌سبزي‌كه‌داشت‌در سينه‌
به‌زمين‌و زمانه‌مي‌ارزيد

آسمان‌«قنات‌نو» آن‌روز
مثل‌درياي‌صاف‌آبي‌بود
دشت‌پر بود از صداي‌سكوت‌
روز، يك‌روز آفتابي‌بود

پيش‌گل‌ها مترسكي‌خوشبخت‌
مانده‌بود ايستاده‌پا برجا
روي‌بازوي‌ آن‌مترسك‌بود
آشيان‌پرنده‌اي‌زيبا
سايه‌اي‌كوچك‌و صميمي‌داشت‌
كه‌كسالت‌به‌زير آن‌مي‌مرد
لاك‌پشت‌غريب‌و تنهايي‌
زير آن‌سايه‌خستگي‌مي‌خورد

هر چه‌بود الفت‌و محبت‌بود
صحنه‌هايي‌كه‌پيش‌مي‌آمد
تا دل‌انتظار هر بوته‌
آب‌با پاي‌خويش‌مي‌آمد

هر گياهي‌كه‌بر لب‌جو بود
پاي‌تا سر همه‌قدم‌مي‌شد
تا دهد بوسه‌اي‌به‌چهره‌ي‌آب‌
تا كمر عاشقانه‌خم‌مي‌شد

ارتفاع‌بلند خاري‌را
پيچكي‌نازكانه‌مي‌پيمود
تا به‌مقصود خويش‌پيوندد
لحظه‌اي‌در سفر نمي‌آسود
چه‌صفا داشت‌قاصدك‌بازي‌
روي‌فرشي‌ز پونه‌و شبدر
مثل‌پروانه‌با خيالي‌پاك‌
تاب‌خوردن‌ز شاخ‌نيلوفر

گاه‌گاهي‌نسيم‌مي‌آمد
بر سر سبزه‌ها قدم‌مي‌زد
آن‌هنرمند جستجوگر باز
نقشه‌ي‌ديگري‌رقم‌مي‌زد

در بسيطي‌كه‌عشق‌جاري‌بود
سبزه‌با سبزه‌گفت‌وگو مي‌كرد
در خيالش‌چه‌شهر سبزي‌را
دل‌من‌داشت‌آرزو مي‌كرد:

كاش‌با كوله‌بار عاطفه‌ها
سادگي‌هاي‌پيش‌برمي‌گشت‌
يا زمين‌در مدار گم‌مي‌شد
يا كه‌انسان‌به‌خويش‌برمي‌گشت‌
 

 

 

Hasan Li.ir

Copy Right 2007 © Hasanli.ir  | All Right Reserved                Design By Azar Negar Shargh Co.