يادشآباد با پدر روزي
مثلهر روز همسفر بودم
عمقدريايغصههايشرا
مثليكقطرهبيخبر بودم
پدرمزير بار ناداري
قامتشرفتهرفتهخمميشد
كاشيكراهچارهميديدم
عمر او را كهداشتكمميشد
بهگلو دانهو زميناما
او صميمانهعشقميورزيد
دلسبزيكهداشتدر سينه
بهزمينو زمانهميارزيد
آسمان«قناتنو» آنروز
مثلدريايصافآبيبود
دشتپر بود از صدايسكوت
روز، يكروز آفتابيبود
پيشگلها مترسكيخوشبخت
ماندهبود ايستادهپا برجا
رويبازوي آنمترسكبود
آشيانپرندهايزيبا
سايهايكوچكو صميميداشت
كهكسالتبهزير آنميمرد
لاكپشتغريبو تنهايي
زير آنسايهخستگيميخورد
هر چهبود الفتو محبتبود
صحنههاييكهپيشميآمد
تا دلانتظار هر بوته
آببا پايخويشميآمد
هر گياهيكهبر لبجو بود
پايتا سر همهقدمميشد
تا دهد بوسهايبهچهرهيآب
تا كمر عاشقانهخمميشد
ارتفاعبلند خاريرا
پيچكينازكانهميپيمود
تا بهمقصود خويشپيوندد
لحظهايدر سفر نميآسود
چهصفا داشتقاصدكبازي
رويفرشيز پونهو شبدر
مثلپروانهبا خياليپاك
تابخوردنز شاخنيلوفر
گاهگاهينسيمميآمد
بر سر سبزهها قدمميزد
آنهنرمند جستجوگر باز
نقشهيديگريرقمميزد
در بسيطيكهعشقجاريبود
سبزهبا سبزهگفتوگو ميكرد
در خيالشچهشهر سبزيرا
دلمنداشتآرزو ميكرد:
كاشبا كولهبار عاطفهها
سادگيهايپيشبرميگشت
يا زميندر مدار گمميشد
يا كهانسانبهخويشبرميگشت