آمد نشستخندهكنانروبهرويمن
واشد هزار پنجرهبر گفتوگويمن
گفتممناز... ؛ بريد كلاممرا و رفت
ديدمنهادهآينهايروبهرويمن
آيينهايدرستشبيهجوانيام
آيينهايبهرنگهمانآرزويمن
بغضيدويد و آمد از آنسويقرنها
تركيد مثلحادثهايدر گلويمن
آنزخمكهنهنو شد و بارانگرفتباز
پر شد سكوتآينهاز هايو هويمن
گفتمدر اينغريبكدههيچدشمني
بازينكرد اينهمهبا آبرويمن
تلخو بلند و مسخرهخنديد و بازگشت
گمشد دوبارهدر قدمشجستوجويمن
گفتمهنوز سادهدليمثلكودكي
پنهانشدهاستپشتهمينخلقو خويمن
بيرونخزيد از آينهشخصيشبيهدرد
پرتابكرد شعلهيسرخيبهسويمن