|
ساعتهفتصبحبود
و بهار
در گلويپرندهاي
خود را مينواخت.
همپايبهار،
از پلهها پايينآمدم.
در بر پاشنهچرخيد
و نسيمتماموزنمرا گرفت.
در كوچهرها شدم
چونقاصدكيدر باد.
كوچهمرا و نسيمرا بهخيابانريخت.
ناگهان
پاهاياحساسمدر دهاندريدهيگرگيجويدهشد
و بهار در شعلههايحسرتيگنگزبانهكشيد.
بازگشتم
كشانكشانخود را از پلهها بالا كشيدم
سنگينتر از كوه
سنگينتر از زمين
و
عقربهها،
- هنوز -
در حواليهفتصبح،
قدمميزدند.
|