Hasan Li.ir

صفحه اصلی  ::  تماس با من  ::  English

  

بهار در شعله‌ها 


ساعت‌هفت‌صبح‌بود
و بهار
در گلوي‌پرنده‌اي‌
خود را مي‌نواخت‌.
هم‌پاي‌بهار،
از پله‌ها پايين‌آمدم‌.
در بر پاشنه‌چرخيد
و نسيم‌تمام‌وزن‌مرا گرفت‌.
در كوچه‌رها شدم‌
چون‌قاصدكي‌در باد.
كوچه‌مرا و نسيم‌را به‌خيابان‌ريخت‌.
ناگهان‌
پاهاي‌احساسم‌در دهان‌دريده‌ي‌گرگي‌جويده‌شد
و بهار در شعله‌هاي‌حسرتي‌گنگ‌زبانه‌كشيد.
بازگشتم‌
كشان‌كشان‌خود را از پله‌ها بالا كشيدم‌
سنگين‌تر از كوه‌
سنگين‌تر از زمين‌
و
عقربه‌ها،
- هنوز -
در حوالي‌هفت‌صبح‌،
قدم‌مي‌زدند.
 

 

 

Hasan Li.ir

Copy Right 2007 © Hasanli.ir  | All Right Reserved                Design By Azar Negar Shargh Co.