ساحلچشمجادويياو، باز همرنگرؤيا گرفتهاست
تار و پود دلنازكمرا باز ميلتمنّا گرفتهاست
در گلو بغضديرينهدارميكبغلشعلهدر سينهدارم
ديرگاهيستكاينآتشگنگدر دلكوچكمجا گرفتهاست
باز همحاليآشفتهدارمگفتنيهايناگفتهدارم
ليكآنبغضديرينهامروز باز راهگلو را گرفتهاست
روحمنمثلچشمتو خستهاستقلبمنمثلزلفتشكستهاست
عشقتو دستماز پشتبستهاستخانهامرا بهيغما گرفتهاست
دلكهمانند داغيشكفتهاستدر شبگيسوانتو خفتهاست
گر چهدرد پريشانياشرا از تبزلفتو واگرفتهاست
صبحايكاشميآمد از دور متنآيينهپر ميشد از نور
كاينشبشوم اينشامديجور شور كاشانهامرا گرفتهاست
كاشميشد كهآبيبميريمروشنو آفتابيبميريم
تا مگر عاقبتپسبگيريمزندگيهر چه از ما گرفتهاست