پدر از تو آموختمدرد را
و معنايبيداريمرد را
تو دريايشوقيتو پهناوري
تو مثلبهاري، پر از باوري
اگر دستهايتپر از پينهاست
تو را قلبياز جنسآيينهاست
مرا كاشقلبياز ايندستبود
از اينيكهدر سينهاتهست، بود
برايمتو از آبناميتري
تو جاني، تو از جانگراميتري
گر آغوشتو منزلسادگيست
وليجايگاهيپر از زندگيست
تو با گلچهخويشيمگر داشتي
كههموارهاز گلخبر داشتي
الهيصفايتو لبريزتر
نگاهت، نگاهتدلاويزتر
مرا مهر تو زندگيسازتر
و آغوشتو باز همبازتر
پدر از تو آموختمدرد را
و معنايبيداريمرد را
نكردمفراموشدرد تو را
شررهايرخسار زرد تو را
تو را، خانهبر دوشِ آوارهرا
دلِ آرزوهايصدپارهرا
زمينهايبيحاصلو باغرا
دو دستِ پر از تاولو داغرا
تو را، اضطرابِ شبِ تار را
تنِ خستهو چشمبيدار را
تو را، برفرا، لرزشبيد را
زمستانِ جانسوز «دهبيد» را
زمينرا و محصولو انبار را
ستمرا، ستمرا، ستمكار را
اگر خرمنيبود و چونكوهبود
نصيبتو صد بار اندوهبود
چهشبها كهما را پشيزينبود
بجز غصهدر سفرهچيزينبود
چهشبها كهشامتو غمبود و آه
تمامكلامتو غمبود و آه
چهشبها كههر لحظهيكسالبود
زبانزمينو زمانلالبود
چهشبها كهاينخانهخاموشبود
جهاندر نگاهمسيهپوشبود
چهشبها كهشبقصهپرداز بود
شبانگار گنجينهيراز بود
چهشبها كهبوديمبيسرپناه
دلآشفتهبوديمو گمكردهراه
چهشبها كهبوديمآسيمهسر
دلآزردهدر انتظار سحر
***
و صبحسرآغاز، يادشبهخير
سحرگاهاعجاز يادشبهخير
پگاهستمسوز يادتكههست
و آناولينروز يادتكههست
كهيارانزندانياتآمدند
ملائكبهمهمانياتآمدند
پگاهيكهپيكصبا مژدهگفت
عزيز آمد و چشمهايتشكفت
سر بستهيعقدهها باز شد
زمينو زمانغرقپرواز شد
سحر آمد و روز آغاز شد
چروكجبينتو همباز شد
لبتغرقگلهايتبريكشد
زمانمساواتنزديكشد ...
***
و امروز اما چرا خستهاي
چرا خندهرا لبفرو بستهاي
چرا خندهدر چشمهايتو نيست
چرا باز همدستهايتتهيست
چرا روز از تو حمايتنكرد
چرا دوستيرا رعايتنكرد
چرا باز همدر نگاهتغماست
چرا باز در خانهچيزيكماست
ترا دوشاگر بود غمرويغم
چرا ايپدر باز امروز هم؟!...