دوستييعنيصداقتداشتن
خستگياز دوشهمبرداشتن
دوستيرا گر تو باور داشتي
صد هزار آيينهدر برداشتي
در تو خورشيد صداقتميشكفت
در دلتنور رفاقتميشكفت
كاشميشد كلبهايدر ماهداشت
تا بهخورشيد حقيقتراهداشت
گر بياييبا چراغدوستي
ميرويماينكبهباغدوستي
ميرويمآنجا كهشهر شادياست
آنطرفها كهپر از آبادياست
شوقميآيد بهاستقبالتو
رنگشاديميزند بر بالتو
غنچهها تكتكسلامتميكنند
نغمهخوانانشادكامتميكنند
يكسبد مضموننابتميدهند
ساغرياز آفتابتميدهند
ميشوياينگونهمهمانغزل
مينشينيبر سر خوانغزل
ميخوريتصوير و احساسو خيال
ميشويسيراباز شعر زلال
از تخيّلذوقتو پر ميشود
راهشعر آنجا ميانبُر ميشود
ميشوييكپارچهمضمونناب
ميدود در جسمو جانتالتهاب
دل، وجودترا بهآتشميكشد
تار و پودترا بهآتشميكشد
***
آه، از اينشعلهجانتسير باد
آتشاينشعلهدامنگير باد!
كاشميشد روشناييرا چشيد
تكهاياز ماهرا ميشد جويد
كاشميشد خويشتنرا بشكنيم
يكشباينتنديس«من» را بشكنيم
بشكنيماينشيشهيصد رنگرا
اينتغافلخانهينيرنگرا
آسماندوستيآبيتر است
شبدر اينآيينهمهتابيتر است
مننميگويمكسيبيدرد نيست
هر كسيدرديندارد مرد نيست
ليكميگويمكهفصلسوختن
آبرا همميتوانآموختن
خندهرا چونميتوانترميمكرد
غصهرا همميتوانتقسيمكرد
گر خطر ميبارد از اينفصلدرد
دوستيرا بايد اولبيمهكرد
عشقبا لبخند مردمزندهاست
زندگيهمبا تبسّمزندهاست
***
كاشكيميشد صميميتر شويم
در محبتها قديميتر شويم
روزهايروستا يادشبخير
خندههايسبز و آبادشبخير
هر كهميآمد بهباغدوستي
ميگرفتآنجا سراغدوستي
آه، منبا او رفاقتداشتم
منبهآنآيينهعادتداشتم
كاشميشد باز برگرديمآه...
عشقرا با خود نياورديمآه...