دوستدارمچهرههايباز را
خندههايسبز الفتساز را
تشنهييكقطرهآواز خوشم
تا بهكيپنهانكنماينراز را
آه، كو دستمحبتديدهاي
تا بنوشاند بهمنآواز را
كو سر انگشتانموزونكسي
تا بمالد گوشهايساز را
با سر زلفبلند او چهكار
استعاراتغلطانداز را؟
عقلهايعافيتانديشرا
ذوقهايقافيهپرداز را؟
كاشميشد در دلهر ذرهكاشت
آفتابزندگانيساز را
كاشميشد بر دلهر كسگشود
آسمانآبيپرواز را
هيچراهينيست، بايد بشكنيم
دستهايفاصلهانداز را